نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : سه شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۹

مقام روضه خوانی

 

مرحوم شیخ رمضان علی قوچانی از علمای معروف و ائمه جماعت مسجد گوهرشاد بودند ایشان مریض و مشرف به مرگ شدند. جمعی از اقوام و دوستان و آشنایان برای تشییع  جنازه ایشان آمدند.

ناگهان می بینند که ایشان حرکت کرده و چشم ها را باز می کند و با صدای ضعیف همه را فرا می خواند و می گوید می خواهم برایتان روضه بخوانم همه تعجب کردند چون ایشان منبریِ روضه خوان نبودند.

نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۶

معاونت شبکه‌های اجتماعی موسسه فرهنگی و اطلاع‌رسانی تبیان، به عنوان یکی از حامیان معنوی نخستین کنگره سراسری شعر و داستان حضرت ام البنین (س)، اقدام به پشتیبانی این طرح ارزشمند در فضای مجازی نموده است.

کنگره شعر ام‌ البنین (س)


هشتمین دوره جشنواره شعر گلدسته‌های سپید با موضوع کنگره شعر ام‌ البنین(س) و به میزبانی دبیرخانه کانون‌های فرهنگی هنری مساجد استان تهران برگزار شده است.


معرفی کنگره:
هشتمین دوره شعر گلدسته های سپید، با موضوع حضرت ام ‌البنین(س)، میزبان مسابقات شعر و داستان است که از اوایل آذر ماه و همزمان با ارسال پوستر و فراخوان این مسابقات آغاز شده است.
این مسابقات شامل دو بخش زیر است:
- بخش اول با موضوع حضرت ام ‌البنین(س) و مربوط به رده سنی جوانان و نوجوانان
- بخش ویژه با موضوع مادران و همسران شهدا
علاقه‌مندان می توانند در این دو موضوع، آثار خود را به شکل شعر کلاسیک، شعر نو و داستان نویسی ارائه دهند.

دبیرخانه کانون‌های فرهنگی هنری مساجد استان تهران امسال در حالی میزبان هشتمین دوره کنگره گلدسته‌های سپید است که ستاد عالی کانون های فرهنگی هنری مساجد، اداره کل ارشاد استان تهران و حرم حضرت ابوالفضل(ع) نیز در این کنگره مشارکت خواهند داشت.

...

نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۵
 
حافظ کل قرآن کریم، با عنایت اهل بیت علیهم السلام/کربلایی کاظم
فرزند کربلایی کاظم ساروقی می‌گوید: سال ۸۶ خدمت مقام معظم رهبری رسیدم وقتی گفتم پسر کربلایی کاظم هستم، گفتند شبیه پدرت هستی! گفتم مگر شما پدر بنده را دیده‌اید؟ فرمودند حدود هفده ـ هجده سالم بود که شهید نواب صفوی ایشان را به مشهد آورد.
 
نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : سه شنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۵
 
محمدحسین فشارکی فرزند محمد جعفر، عالم و مجتهد اصولی و از بزرگان علمای اصفهان در اواخر عصر قاجاریه و اوایل پهلوی است که در کارنامه سیاسی او مبارزه با استبداد داخلی و استعمار خارجی دیده می شود. او شاگردی اساتیدی چون محمد باقر نجفی، زین العابدین مازندرانی، حبیب الله رشتی و میرزای شیرازی(صاحب فتوای تنباکو) را در کارنامه داشته است. وی طی یک اقدام بدیع در اواسط جمادی الاول ۱۳۲۴ قمری (تیر 1285 شمسی) و در آستانه مهاجرت علمای تهران به قم که به مهاجرت کبری معروف شد (در ادامه نهضت مشروطه، پس از آن که خواسته های علما و مردم در مورد تاسیس عدالت خانه و اجرای قوانین اسلام و... عملی نشد، علما تصمیم گرفتند که به قم مهاجرت نموده و در حرم حضرت معصومه(س) تحصن کنند.)، به همراهی۱۳نفر از علمای طراز اول اصفهان اعلامیه ای صادر کردند و مواردی را متعهد شدند. آقا نجفی اصفهانی، حاج آقا نورالله نجفی اصفهانی، آیت الله ابوالقاسم دهکردی، شیخ مرتضی ریزی، میرزا محمدتقی مدرس، سیدمحمدباقر بروجردی، میرزا محمد مهدی جویباره ای، میرزا ابوالقاسم زنجانی، آقامحمدجواد قزوینی و رکن الملک شیرازی از جمله علمایی بودند که همراه با آیت الله فشارکی این اعلامیه را امضا کرده بودند. آن اعلامیه هنوز هم خواندنی است و درسهای جالبی برای امروز ما دارد. اگر هر کدام از ما متعهد شویم در زندگی شخصی خود به مواردی این چنینی پایبند باشیم تحول بزرگی در جامعه ایجاد خواهد شد، متن کامل آن اعلامیه به این شرح است:
نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : شنبه یکم اسفند ۱۳۹۴

سلام

من هفده سال دارم. هفت ساله بودم كه از زادگاهم اهواز به دليل شرايط كاري پدرم به اصفهان مهاجرت كرديم. در اصفهان غريب نبوديم اكثر خانواده ي مادرم در اين شهر بودند اما حدود يك سال بعد از مهاجرت ما به دليلي كه هرگز نفهميدم پدرم با دايي بزرگم قطع رابطه كرد.

نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : چهارشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۴
خواستگاری قرآنی

   روزها و شبها از پی هم می گذشتند و مرد جوان همچنان آواره کوه و بیابان بود.
پس از چند روز آوارگی اینک به صحرای سینا رسیده بود و خدا می دانست در آن سوی صحرا چه سرنوشتی در انتظار او بود.
اندک اندک دورنمای شهری در افق پدیدار شد: مدین؛ جایی که اعراب کنعانی در آنجا سکنی گزیده بودند.
در حومه شهر چاه آبی خوش گوار یافت که شبانان دسته دسته گله های خود را بدانجا می آوردند وآب می نوشانیدند.

نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : جمعه بیستم آذر ۱۳۹۴

http://www.saelin18.com/wp-content/uploads/2013/07/%D9%86%D9%86%D9%86.jpg

گناهکار                                 download

نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲
http://img1.tebyan.net/big/1389/06/20100914144200188_pinwheel.jpg
 
گفت: «قرار شده روروک را خراب کنیم اما فرفره دستمان باشد. آنها هم تخم‌مرغمان را بخرند و هم کمی آب بدهند.» بابابزرگ گفت: «کدخدا سر حرفش نمی‌ماند.» عمو حسن گفت: «قول داده که بماند. ما فرزندان شماییم. حواسمان هست!»

نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : چهارشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۲
http://www.donya-e-eqtesad.com/upload/iblock/cc3/cc33f77244f0adcf837103edb656efc7.jpg
مرد فقیرى بود که همسرش از شیر گاوشان کره درست میکرد و او آنرا به تنها بقالى روستا مى فروخت. آن زن روستایی کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت و همسرش در ازای فروش آنها مایحتاج خانه را از همان بقالی مى خرید. روزى مرد بقال به وزن کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، دید که اندازه همه کره ها ۹۰۰ گرم است. 
او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره ها را به عنوان یک کیلویی به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.
مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: راستش ما ترازویی نداریم که کره ها رو وزن کنیم ولی یک کیلو شکر قبلا از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار دادیم .
یقین داشته باش که به مقیاس خودت برای تو اندازه مى گیریم

موضوعات مرتبط: تبلیغ، داستان عفاف وحجاب
نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۲


http://eirib.ir/uploads/posts/2013-06/1370696506_untitled1.jpg

مطلب ارسالی از سوی  دوست گرامی م. کاتوزیان:

مطمئنا تماشای صحنه های زیبا و پر لطافت این فیلمِ کوتاه، «جذابیت» نوشته ی ضمیمه این ایمیل « پل بسازیم نه حصار ... » را دو چندان خواهد کرد؛

لطفا بخوانید؛ زیاد وقتتان را نمی گیرد ...



نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۲

http://pr.iauksh.ac.ir/MyFiles/Admins/admin/image/khordad/1_imam_kazem_sh_87_02.jpg

«امام، مراقب شیعیان...»

على بن يقطين در ظاهر از مقربان و نزديكان هارون الرشيد و در باطن، از شيعیان و محبین امام موسى کاظم (علیه السلام) بود. او پيوسته در خفا با امام کاظم (علیه السلام) مكاتباتی داشت،خمس مال خود و هر طرفه و تبركى كه بدست می آورد برای امام (علیه السلام) به سوی مدينه روانه می کرد.

نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : سه شنبه نهم آبان ۱۳۹۱

تاثیر حجاب و عفاف بر کاهش آسیب اجتماعی

چکيده

حجاب به معنا پوشش بیرونی و عفاف به معنا پوشش درونی ، این دو عامل باعث سلامت جامعه است و در صورت نبود این دو موجب به وجود آمدن مشکلات و اثرات مخرب زیادی درجامعه خواهد شد. حجاب به عنوان يک خواسته فطري است که  محدود به اسلام نیست. خالق بشر که بر تماي اسرار و رموز آفرينش، عالم خبير است، زيبايي، امنيت، رشد و تعالي انسان ها به خصوص زن را در عفاف و حجاب دانسته است، آيات نوراني قرآن کريم ضرورت  اين حکم الهي را به نحو مطلوب تبيين کرده است، مسأله حجاب که یک دستور دینی است از مسائل مهم جامعه ماست و با بسیاری از مسائل پیوند خورده و دارای ابعاد سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی است. این مسأله ازآن جهت که خطابش با زنان است، به نیمی از جمعیت جامعه مربوط است و از آن جهت که در تنظیم روابط زن و مرد نقش دارد، به همه افراد جامعه مربوط می شود رعایت حجاب نه تنها برای خود زن ارزش آفرین است، بلكه باعث حفظ ارزش هاي انساني، جامعه، مبارزه با تهاجم فرهنگی غرب، کاهش چشمگير مفاسد فردي و اجتماعي، آرامش و پايداري نهاد مقدس خانواده و استيفاي نيروي کار در سطح جامعه... است. از آن جا که اين موضوع نقش بارزي درکاهش آسیب اجتماعی دارد سعي شده با رويکرد به جايگاه نهاد خانواده نقش آن در پايداري اجتماع ارائه گردد.

نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : سه شنبه نهم آبان ۱۳۹۱

مرد باید مردانگی داشته باشه!

جوراب هایم را از زیر تخت برداشتم و انداختم در ماشین لباسشویی. دو هفته بود که شسته نشده بودند. درب شیشه ای ماشین را که باز کردم، آبشار لباس های کثیف به بیرون جاری شد. جوراب ها را به همراه دیگر لباس ها به ماشین ریخته و با کل بدنم راه خروج آن‌ها را سد کردم و با یک دست به سرعت در ماشین لباسشویی را بستم. بعد خسته و کوفته از نبرد تنگاتنگ با لباس های بوگندو گوشه ای از آشپزخانه که به تازگی لانه‌ی حشرات زیادی شده بود و بوی بدش تا دو فرسخی می رفت، کز کردم و به این فکرکردم که باید به افسانه زنگ بزنم. آری، باید به افسانه زنگ می زدم و حداقل طرز کار لباسشویی را از او می پرسیدم. هرچه باشد، جهیزیه‌ی خودش بود و بهتر می دانست چطور کار می کند. اما نه، اگر این کار را می کردم، می فهمید که چقدر در امور منزل به او وابسته ام و مهم تر از آن ابهت مردانگی ام زیر سوال می‌رفت.


موضوعات مرتبط: داستان عفاف وحجاب
نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : سه شنبه نهم آبان ۱۳۹۱

شوهرت را بچسب، اختلاف را ولش کن!

من رنگ سبز دوست دارم و او آبی، من به هیچ وجه آبگوشت دوست ندارم و او غذای محبوبش آبگوشت است. من از موسیقی سنتی بدم می آید و او به شدت علاقه مند این مدل آهنگ ها است. من عاشق دریا هستم و او کوه دوست دارد. من از فوتبال متنفرم و او به شدت فوتبالی است و حتی سرکار هم فوتبال تیم محبوبش را نگاه می کند.

با این همه تفاوت ازدواج کردیم. هیچ وقت فکر نمی کردم با مردی ازدواج کنم که اهل دیدن فوتبال است و هر هفته به کوه می رود. از روزی که پی به این موضوع مهم، یعنی میزان تفاوت هایمان شدم، اول از همه تا مدتی افسردگی گرفتم که چرا موقع انتخاب، چشم و گوشم را باز نکرده و آدمی ‌را انتخاب نکرده بودم که بیشتر به من شبیه باشد. دومین مرحله از این درک مهم این بود که تصمیم گرفتم او را باب میل و سلیقه ام عوض کنم. در این مرحله اولین قدم، همراه شدن با او در برنامه‌ی هر هفته کوهنوردی بود. دو سه صبح جمعه، رختخواب نازنین را ترک کرده و به همراه او به کوه می رفتم و در تمام طول صعود به قله، از زیبایی های دریا و این‌که اگر بشود هر سه ماه یک بار دریا را جایگزین این کوهنوردی هر هفته ای کنیم‌، چقدر بهتر خواهد شد و این‌که نگاه کردن به امواج آرام و ناآرام دریا این همه انرژی از ما زائل نخواهد کرد، صحبت می کردم. بعد از سه هفته و پی بردن به اصل قضیه که این علاقه به کوه در خانواده‌ی آن ها ارثی است، دست از این تلاش برداشتم.
موضوعات مرتبط: داستان عفاف وحجاب
نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : پنجشنبه چهارم آبان ۱۳۹۱
چند سال پیش یک روز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم.

ناگهان پدر و مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدند که (ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر).

رفتم خواستگاری، دختر پرسید: مدرک تحصیلی ات چیست؟ گفتم: دیپلم تمام! گفت: بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشو برو دانشگاه. رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم ،برگشم

رفتم خواستگاری. پدر دختر پرسید: خدمت رفته ای؟ گفتم : نه هنوز. گفت: مرد نشد نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی. رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم ،برگشتم

رفتم خواستگاری. مادر دختر پرسید: شغلت چیست؟ گفتم فعلا کار گیر نیاوردم. گفت: بی کار! بی عار! انگل اجتماع! پاشو برو سر کار. رفتم کار پیدا کنم گفتند: سابقه کار می خواهیم. رفتم سابقه کار جور کنم. گفتند: باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم. دوباره رفتم کار کنم، گفتند باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم.برگشتم

رفتم خواستگاری گفتم : رفتم کار کنم گفتند سابقه کار ، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی. گفتند: برو جایی که سابقه کار نخواهد. رفتم جایی که نخواستند. گفتند باید متاهل باشی!. برگشتم

رفتم خواستگاری گفتم : رفتم جایی که سابقه کار نخواستند ولی گفتند باید متاهل باشی. گفتند باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی. رفتم گفتم: باید کار داشته باشم تا متاهل شوم. گفتند: باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم. برگشتم

رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم!
موضوعات مرتبط: داستان عفاف وحجاب
نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : چهارشنبه سوم آبان ۱۳۹۱

داستان , عفاف و حجاب

 
نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : چهارشنبه سوم آبان ۱۳۹۱

داستان , عفاف و حجاب

 

نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : چهارشنبه سوم آبان ۱۳۹۱

  داستان , عفاف و حجاب

 

موضوعات مرتبط: داستان عفاف وحجاب
نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۱
به نام خدا

با سلام

ان شاء الله در سایه ی امام زمان همیشه شاداب و سرحال و سرزنده باشید

من در دوران دبیرستان چادری شدم و چادر را هم خیلی دوست داشتم اما به علت حادثه ای که برایم پیش آمد در بیمارستان بستری شدم و چادر را هم از دست دادم.

تا اینکه در 23 سالگی ماجرایی دوباره چادر را به یادم آورد.

دوباره چادری شدن من بر می گردد به آن زمان که متوجه نگاه های عاشقانه ی یک جوان 17 ، 18 ساله به خودم شدم که در همسایگی خانه ی ما مغازه ای اجاره کرده بود و من هروقت از خانه خارج می شدم متوجه رفتار عجیب و نگاه های خاص او می شدم .

از آن نگاه ها و لبخندها خیلی ناراحت بودم چون واقعا اعتقادات دوست داشتنی و زیبایی با حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها و امام زمانم داشته و دارم. می دانستم این نگاه ها هوس آلود است چون هیچ سنخیتی بین من و آن جوان وجود نداشت و تنها ظاهر من بود که او را جذب کرده بود. نمی دانستم باید چکار کنم.

خیلی نام مبارک امام زمان را به زبان می آوردم و از ایشان کمک می خواستم : یا صاحب الزمان ادرکنی یا صاحب الزمان مرا دریاب ، تو می توانی دل من را از لرزش نجات دهی و نگاه مرا و آن جوان را به راهی که به سوی تو منتهی می شود ختم کنی . همان موقع بود که ناگهان به یاد چادر افتادم.

من حجابی کامل داشتم اما با مانتو و روسری آبی رنگ. قرار بود فردای آن روز با مادرم به خرید بروم اما نتوانستم صبر کنم و همان موقع برای خرید چادر اقدام کردم و و در اولین فرصت آن را دوختم .

اولین بار که چادرم را سرم کردم و از خانه بیرون آمدم دقیقا متوجه شدم که آن جوان نگاهش را از من برداشت. به لطف خدا مغازه ی دیگری را کرایه کرد و از آنجا رفت و من تا همیشه شیفته ی چادرم شدم.

چادرم را که بر سر می کنم و بیرون می روم آرامشی را احساس می کنم که هیچ لذتی را شیرین تر از آن در زندگی ام تجربه نکرده ام.

با پوشیدن چادر هم حجابم را رعایت می کنم هم برای خودم مصونیت ایجاد می کنم و هم اینکه با وقاری که چادر به من داده است زیباتر شده ام اما این زیبایی خاص به گناه منتهی نمی شود .

همیشه خدا را شکر می کنم که چادری شده ام و به چادرم افتخار می کنم . امید است همیشه چادری باشم و دعایم در آخر نمازها همان دعای سفارش شده در عصر غیبت است :

یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک

س. عین


نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱
دانشگاه يعني آرايشگاه؟!

مرجع : جوان آنلاين
آن اول‌ها كه وارد دانشگاه شديم، گفتيم ديگر بيشتر مسير را رفته‌ايم تا آدم حسابي شويم! گفتيم ديگر دانشجو وارد مي‌شويم؛ دانشمند خارج مي‌شويم!
دانشگاه يعني آرايشگاه؟!

چند صباحي گذشت تا دانستيم صرفه در اين است كه فرزند زمانه خويشتن باشيم! دانشمند زمانه شدن پيشكش! هرگاه خواستيد بدانيد مد روز لباس و آرايش چيست، ادامه تحصيل دهيد! كافي است وارد دانشگاه شويد تا با انواع مدل‌هاي پوشش، با كمترين پارچه‌ها و مرغوب‌ترين رنگ‌ها آشنا شويد. اطلاع‌رساني در حد المپيك!

ديگر تمركزي مي‌ماند؟!
با يك متخصص روانشناسي صحبت كرديم تا بدانيم اولاً چرا؟ واقعاً چرا؟ يعني ريشه‌هاي روانشناختي اين ماجرا كجاست؟ ثانياً حالا كه پوشش‌ها اينطور است، آيا مي‌شود درس خواند؟ تمركزي مي‌ماند؟!
دكتر محمود برجعلي در پاسخ به اين سؤال كه چرا دختران اين نحوه پوشش را انتخاب مي‌كنند، مي‌گويد: «حجاب فقط مختص خانم‌ها نيست؛ نوعي ديگر از پوشش براي آقايان هم بايد باشد. تأكيدي كه ما روي حجاب خانم‌ها مي‌كنيم، ممكن است به نوعي مقاومت و بازدارندگي در آنها منجر شود.»

چرا دانشگاه؟
«نوجوان از محيط بعضاً بسته خانواده وارد دانشگاه مي‌شود؛ ديگر خبري از آن مراقبت‌ها و حساسيت‌ها نيست. دانشجو شدن، جايگاهي اجتماعي براي افراد ايجاد مي‌كند. اين هم سبب مي‌شود محدوديت خانواده‌ها كمتر شود و هم باعث مي‌شود فرد احساس برتري كند. احساس مي‌كند در يك موقعيت و پوزيشن جديد قرار گرفته؛ پس تيپ جديدي مي‌زند. از طرف ديگر الگو هم نقش خيلي مهمي را ايفا مي‌كند. گروه هم‌سن و سال خيلي وقت‌ها براي فرد به منزله الگو قرار مي‌گيرد. حالا اين الگو هم مي‌تواند مثبت باشد و هم منفي. به هر روي، اينجا يك دگرديسي فرهنگي براي فرد به وجود مي‌آيد. در دوران طاغوت شايد شرايط به اين راحتي نبود تا افراد بتوانند فرزندانشان را تربيت ديني كنند. ولي همان نوجوان‌ها وقتي وارد دانشگاه شدند و به سال‌هاي دفاع مقدس رسيدند، دگرديسي مثبتي پيدا كردند و اين آنها را به جبهه‌ها كشاند. پس اين دگرديسي مي‌تواند به شكل مثبت هم اتفاق بيفتد.»

چشم وگوش
دكتر برجعلي درخصوص تأثير اين نحوه پوشش روي تحصيل افراد معتقد است: «وقتي يك پسر وارد دانشگاه مي‌شود، در سني قرار دارد كه اوج مسائل شهواني است. از محدوديت خانواده خارج شده و وارد محيطي شده كه ارتباطات در آنجا رودررو است. از طرف ديگر آقايان بيشتر از طريق چشم تأثير مي‌گيرند؛ بر عكس خانم‌ها كه بيشتر از طريق گوش تأثير مي‌پذيرند. پس اگر خانم‌ها پوشش را رعايت نكنند، قطعاً تمركز و توجه در آقايان كاهش پيدا مي‌كند. علاوه بر اين، طبق تحقيقات، خانم‌ها خودشان هم در اين لباس‌ها راحت نيستند و بنا به گفته‌هاي خودشان، به دليل فشار گروه هم‌سن و سال اين لباس‌ها را مي‌پوشند. شايد خودشان هم قبول دارند اين نحوه لباس پوشيدن، فلسفه خوبي ندارد؛ اما به خاطر مد يا جلب توجه به اين سمت كشيده مي‌شوند.»

تو كاري با دلم كردي كه فكرشم نمي‌كردم! مي‌پرسم چه بايد كرد؟ دكتر محمود برجعلي پاسخ مي‌دهد: «من معتقدم برخوردهاي فيزيكي و سلبي كه متأسفانه بعضاً در دانشگاه‌ها زياد هم ديده مي‌شود، اولاً جواب نمي‌دهد؛ ثانياً اگر هم جواب دهد، كوتاه‌مدت و موقتي است. خيلي كم هستند بدحجاباني كه از سر عناد و با يك نوع برنامه‌ريزي سعي در تخريب افكار جوانان مي‌كنند. آنها كه عناد دارند سرشاخه‌ها هستند. ولي در بدنه، واقعاً هيچ نگاه منفي متمردانه تعمدي در كار نيست. بيشتر اين دخترها، اصلاً اطلاع ندارند اين نوع پوشش چه تأثيري روي جنس مخالف دارد و چه بيماري‌اي براي جامعه درست مي‌كند. مثلاً دختري ساده است كه از شهرستان به محيط دانشگاهي آمده و به اين شكل برمي‌خورد. بايد قبول كنيم پوشش جذابيت ايجاد مي‌كند. اگر كسي بخواهد به بهبود پوشش در جامعه كمك كند، بهتر است روش‌هاي مثبتي به افراد ياد دهد تا جذابيتي را كه مي‌خواهند، داشته باشند و هيجاناتشان ارضا شود. بخشي از اين خودنمايشي‌ها به لحاظ روانشناختي، طبيعي است. بايد به روش‌هاي ايجابي جذبي عمل شود. در تعريف نوجوان مي‌گوييم فردي نوجو است و چيزهاي جديد را دوست دارد؛ همان بحث مد. آقاي قرائتي اخيراً گفتند دانشجوها لباس‌هاي روشن بپوشند. خب اين پيشنهاد خوبي است. حتي در مدرسه‌هاي ما دخترها مانتوهاي تيره به تن دارند. خب اين دلزدگي مي‌آورد. پوشش بايد فرحبخش و شاد و انرژي‌زا باشد. رفتارهاي جزئي ما مي‌تواند نگاه بچه‌ها را تغيير دهد. مراكز فرهنگي بايد نگاه محبت‌آميز و خيرخواهانه‌اي داشته باشند. اگر جامعه و دانشگاه بسته باشد و كسي نتواند در آنها اظهار وجود كند، فعاليت‌ها به طور زيرزميني شكل مي‌گيرد. يعني تنها ظاهر كار را ساخته‌ايم؛ باطن همان است. پس اجبار بايد مرحله آخر باشد. تازه آن هم براي آنان كه سر عناد دارند وگرنه جواناني كه مي‌بينيم، بچه‌هاي ساده و سالمي هستند؛ كه فقط انگيزه‌هاي زندگي درشان ضعيف شده است. بايد روي اين انگيزه‌ها كار شود.»

بگذاريم درسشان را بخوانند! اينكه آدم به‌روز باشد، اشكالي ندارد؛ ولي حتي منورالفكرها هم اين را قبول دارند كه هر لباس جايي و هر پوشش مكاني دارد! حتي در دانشگاه‌هاي خارج از كشور مسئله پوشش قانون‌هايي را به خود اختصاص داده است. در دانشگاه ايالتي فلوريدا براي دانشجويان فاقد پوشش مناسب نمره «صفر» لحاظ مي‌شود! پس بياييم هم خودمان درسمان را بخوانيم، هم بگذاريم درسشان را بخوانند!
نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : یکشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۱



زندگي آيت الله محمد تقي بافقي

نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۱

داستان من و حجاب من!

تا حالا فکر می کردم من و حجاب من فقط دستمایه ائمه جمعه و حاکمان است که هر وقت بحثش شروع شد  فریاد واسلاما می دهند و من و حجاب مرا عامل رسیدن به خدا می دانند .

یا نه از آن ورتر می روند و من و حجاب مرا عامل عقب ماندگی می دانند و برای طی کردن هر چه تندتر شاهراه مدرنیته، روسری از سرم می کشند و" کلاه بر سرم" می گذارند.

حالا می بینم هم جنسانم دست به قلم برده اند. مقالات نوشته اند. سخنرانی ها کرده اند. به سمینارها رفته اند و باز از من و حجاب من گفته اند.

شادمانی کرده اند که باد به لابلای گیسوانشان رفته و در شادی مستانه این همه سرور، روسری به آب سپرده اند و حالا دیگر خیلی روشن شده اند.

من هم تکه روسری گل گلی ام را از کودکی می شناسم. وقتی برای اولین بار عمه خانم که تنها حاج خانم فامیل بود باعتاب مادرم را به کناری کشاند و نهیبش زد که دخترک با گیسوی بافته اش با دو روبان توپ توپی با پسر عمه ها بازی می کند و می خندد!!

این همه گناه را نمی دانست یک کودک نه ساله به کجا ببرد! مقاومت کردم در برابر این زورگویی عمه خانم و گفتند تا عمه خانم چند روزی مهمان است روسری بر سر بکش و بعد که عمه خانم رفت بردار. و من که از همان کودکی تظاهر نمی دانستم گفتم هر کس ناراحت است به خانه ما نیاید! چه "خانه پدری" باشد، چه " مام وطن"!


اما چیزی نگذشت که روسری سبزی را که گلهای طلایی داشت از صندوقچه برداشتم و به سر کردم. دلم خواست که زود بزرگ شوم و گمانم بود. این روسری می گوید که من دیگر " بالغم"."صغیر" نیستم. "کبیرم".

در مقابل چشمان متحیر پسر عمه ها هم بر خود می بالیدم که شما باید صبر کنید که 15 ساله شوید و لی ببینید دختر دایی چه زود بزرگ شد و بر قامتش " رخت تکلیف " پوشاند.

بر خود می بالیدم که پیرو مکتبی هستم که از نگاهش، همه چیز من "زن" "زینت" است و زیباست و بعدها آن همه زیبایی را در آئینه حجاب و چادر مشکی ام یافتمش.


نه آن زمان که دخترکان مدرسه به تنها چادری به سر مدرسه شان خیره می شدند برایم اهمیت داشت و نه امروز که در میان همه همکارانم فقط یک چادری به سر حضور دارد.

پرسش کودکانه آنان که می پرسیدند موهایت را چرا پنهان می کنی با نگاههای پرسشگرانه و لطفهای محترمانه که بدون چادر چقدر متفاوت هستید، هر دو برایم یک معنا داشته و دارد.

 اگرچه آن روز ده ساله بودم و امروز در دهه سوم زندگی سپری می کنم.


برخلاف آنچه می نویسند دوستانم از جنس زن، چادر هیچ گاه مانعی نشد از فعالیتم. تحصیلم. تفریحم. رشدم.بالا رفتنم. به زیر کشیدنم.

بالا می رفتم وقتی همه بالا می رفتند. ارزشمند می شدم وقتی همه ارزش داشتند. بر دستانم بوسه می زدند وقتی انسانیت کرامت داشت.

نه وقتی به نقل از مولایم ناقص العقلم می خواندنم به دل می گرفتم و نه وقتی تا اوج بالا می بردنم وبرایم روز تعیین می کردند و سمینار تشکیل می دادندو بر مظلومیتم می گریستند.

به زیر می کشاندند، تحقیرمی کردند، به زنجیر می بستند، اخراج می کردند، تجاوز می کردند و هر چه می کردند این من نبودم که بخاطر زن بودنم " له " می شوم. این " جوهره وجود انسانیت" بود که در منیتها گم می شد.

اما حجاب برایم باری اضافه نبود،عامل تحقیرم نبود، عامل تبعیض نبود. چالش شده بود! در قبل از انقلاب که " امل" می خواندنمان و از همه چیز محروممان می کردند که حجاب بر سر دارد تا امروز که باز هم دوستانمان نگاه های عاقل اندر سفیه می کنند و سر تکان می دهد که هنوز هم دست از حجاب نمی کشد.

تفسیرها می کنند. توجیه ها می کنند که اینها همه رخت و لباس اقتدارگرایی است . چو خواهی آزاده شوی. حجاب از سر بکش. تا ببینی تلالو روشنگری چگونه بر تو می تابد و تو هم می شوی از جنس ما.

آن روز که مدیر مدرسه بخاطر چادرم توبیخم کرد و جایزه شاگرد اولی را به دخترکی دیگر داد، هنوز یادم نرفته که نمی دانستم بغض کودکانه ام را چگونه فروبرم. به خانه بازگشتم و فردایش باز با همان چادر حریری که داشتم و سوغات اصفهان بود با گل جقه هایش به مدرسه رفتم!

یادم نمی رود وقتی در دانشکده در برابر پرسش استادی که همیشه با نگاهش شلاق می زد بر سرم که حالا که اجباری است باشد ولی تو چرا اینقدر محکمش کرده ای...پاسخ می گفتم. زیر لب گفت حیف تو نباشد که چنین رختی بر تن کرده ای.

یا دگر بار که توفیق مجالست با اندیشمندی فراهم شد و سخنها از همه جا گفته شد به عرصه حقوق بشر و همسکشوالیته و ....رسید و او گفت ومن شنیدم. پس من بگفتم و او شنید.دیگر او نه در کنایه و نه در لفافه، به صراحت گفت: گمانم نبود در پس این چادر سیاه هم بتوان اندیشید!!

یادم نمی رود که دوستانم هم رفته رفته به این جمع منتقد پیوستند. آنها که هر روز برای پیوستن به جمع روشنفکران ،حجاب از سر می کشیدند و حجاب بر دل می نهادند تشویقم می کردند زودتر برکن تا به این اردوگاه بیایی.

و من بیشترمصمم می شدم که گره اش را محکمتر کنم و به اردوگاهشان وارد نشوم.

حرف آخر :

اگر عمری باقی ماند ادامه میدهم!

 
موضوعات مرتبط: داستان عفاف وحجاب
نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۱

من اگر پسر بودم…

من اگر پسر بودم…
اسمم حتما علی بود! سید علی…
آن وقت شب ها بعد از مسجد حتما می رفتم زورخانه تا کباده بکشم و میل بزنم و با نفس ِ مرشد جان بگیرم، مرشد علی مولا بخواند و من با ضرب انگشتانش غرق ِ یا علی شوم… میان گود چرخ بردارم و مرشد برایم ضرب بگیرد، مرشد مولا مدد بگوید و من یا علی…
حتما کشتی هم می گرفتم… می شدم یک کشتی گیر با اخلاق… می شدم یک پهلوان تمام عیار!!
من عاشق مرام پهلوانیم…
من اگر پسر بودم… حتما پهلوان می شدم… زورخانه می رفتم و کشتی می گرفتم، و هیچ کس حریفم نبود!! اما با همه ی زوربازویم، خوش خلق بودم و با همه مهربان، برای مادرم هم نوکر !! اصلا پهلوان بودن یعنی همین!!

الان اما یک دخترم!!
نه مرشدی برایم ضرب می گیرد و نه من میان گود پا می گذارم! و نه حتی بزن زنگی و نازنفسی و صلواتی و یا علی مددی!
زورخانه رفتن و کباده کشیدن و کشتی گرفتن هم فقط توی خیالاتم پر می کشد!!

من یک دخترم…
زورخانه و تشک کشتی جای ما نیست! اما پهلوان که می شود بود!!

جز من کدام پهلوان را می شناسی که تمام کوچه و خیابان ها برایش زورخانه باشند و گود؟! لباس مشکی پهلوانیش را که بپوشد کسی حتی جرات نکند تماشایش کند چه رسد به هم آورد شدن!! آن وقت تمام مرشدهای خدا برایش ضرب بگیرند و هر نگاه پلیدی را که خاک کرد بلند یا زهرا بگویند!!
جز من کدام پهلوان هست که حتی سیاهی رخت پهلوانیش به جان حریف رعشه اندازد؟!! جز من کدام پهلوان هست که با این همه زور! خوش خلق است و با همه مهربان؟! برای مادر هم نوکر؟!…

من یک دخترم… ما دختریم…
تمام شرق و غرب حتی از سیاهی چادر ما می ترسند، چه رسد به خود ما! تمام نگاه های ناپاک هم از ما می ترسند… عجب زوربازویی داریم…
ما دختریم… دختران چادری… تمام دنیا از ما می ترسند،اما با اینهمه قدرت باز هم مهربانیم و خوش خلق و برای مادر نوکر…
پهلوانی یعنی همین…

خودمانیم! عجب پهلوان هایی هستیم! بگویید مرشد برای ما ضرب بگیرد…!!!

موضوعات مرتبط: داستان عفاف وحجاب
نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۱
داستانهايى از پوشش و حجاب


نام كتاب : داستانهايى از پوشش و حجاب


تاليف : على ميرخلف زاده

http://www.ghadeer.org/site/qasas/lib/hejab/fehrest.HTM

 

نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۱
داستانهائي از حجاب و عفاف


داستانهايي عبرت آموز از حجاب در پاورپوينت

پیوست‌ها:
دانلود این فایل (حجاب و عفاف3.ppsx)حجاب و عفاف3.ppsx[داستانهايي عبرت آموز از حجاب]2308 Kb
موضوعات مرتبط: داستان عفاف وحجاب
نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۱

لذت حجاب را درك كرده‌ای؟

لذت حجاب را درك كرده‌ای؟

با وجود تمام ویژگی‌های مفید و غیر قابل انكار حجاب برای بانوان، به ذكر این نكته بسنده می‌كنیم كه حجاب، لذت و شادی معنوی را برای یك بانوی مسلمان به ارمغان می‌آورد.

حجاب و عفاف

نمی‌دانید چقدر لذت‌بخش است وقتی وارد مغازه‌ای می‌شوم و می‌پرسم: آقا! این‌ها قیمتش چنده؟

و فروشنده جوابم را نمی‌دهد؛

دوباره می‌پرسم: آقا! این‌ها چنده؟

فروشنده که محو موهای رنگ کرده زن دیگری است، من را اصلاً نمی‌بیند.

باز هم سۆالم بی‌جواب می‌ماند و من، خوشحال، از مغازه بیرون می‌آیم.

نمی‌دانید چه لذتی دارد وقتی در خیابان و دانشگاه و... راه می‌روید و صد قافله دل، همراه شما نیست...

نمی‌دانید چه لذتی دارد وقتی سیاهی چادرم،

دل مردهایی که چشمشان به دنبال خوش‌رنگ‌ترین زن‌هاست را می‌زند.

نمی‌دانید چه لذتی دارد، وقتی شاد و سرخوش، در خیابان قدم می‌زنید؛در حالی که دغدغه این را ندارید که شاید گوشه‌ای از زیبایی‌هاتان، پاک شده باشد!و مجبور نیستید خود را با دلهره، به نزدیک‌ترین محل امن برسانید تا هر چه زودتر، زیبایی خود را کنترل کنید؛و زیبایی از دست رفته‌تان را به صورتتان باز گردانید.

می‌دانید چه لذتی دارد، وقتی جولانگاه نظرهای ناپاک و افکار پلید مردان شهرتان نیستید؟

می‌دانید چه لذتی دارد، وقتی مردهایی که به خیابان می‌آیند تا لذت ببرند، ذره‌ای به تو محل نمی‌گذارند؟می‌دانید چه لذتی دارد، وقتی جولانگاه نظرهای ناپاک و افکار پلید مردان شهرتان نیستید؟

می‌دانید چه لذتی دارد، وقتی کرم قلابِ ماهیگیریِ شیطان برای به دام انداختن مردان شهر نیستید؟

می‌دانید چه لذتی دارد، وقتی می‌بینی که می‌توانی اطاعت خدایت را بکنی؛ نه اطاعت هوای نفست را؟

می‌دانید؛ واقعاً می‌دانید که چه لذتی دارد وقتی در خیابان راه می‌روید؛در حالی که یک عروسک متحرک نیستید؛ یک انسان رهگذرید.

واقعاً چه لذتی دارد این حجاب. لذتی وصف ناشدنی...

خدایا؛ لذت حجابم مدام باد...

نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۱

ماجرای ازدواج مقام معظم رهبری


انتخاب آیت الله خامنه ای به عنوان امام جمعه تهران از طرف امام خمینی  ، نماز جمعه رهبریحاج محمد اسماعیل خجسته باقرزاده، پدر عروس، از کاسبان دین دار و باسواد مشهد بود. او پذیرفت که دخترش به عقد طلبه تازه از قم برگشته ای درآید که تصمیم دارد در مشهد ساکن شود، آیت الله میلانی و دیگر بزرگان اهل علم مشهد او را می شناسند و تایید می کنند و به او علاقه دارند.
به گزارش مشرق، در کتاب "شرح اسم” که به بیان زندگی نامه مقام معظم رهبری در سال‌های قبل از انقلاب پرداخته است، مطلب مربوط به ازدواج ایشان به شرح زیر است:

مدتی از بازگشت به مشهد نمی گذشت. بانو خدیجه که در اندیشه ازدواج پسر دومش بود، دست به کار شد و دختری را که در خانواده ای سنتی و با علائق مذهبی پرورش یافته بود، به او پیشنهاد کرد. همو پا پیش گذاشت و مقدمات خواستگاری را فراهم نمود. همان راهی را که چهار پنج سال پیش برای سید محمد رفته بود، این بار برای سید علی پیمود.

حاج محمد اسماعیل خجسته باقرزاده، پدر عروس، از کاسبان دین دار و باسواد مشهد بود. او پذیرفت که دخترش به عقد طلبه تازه از قم برگشته ای درآید که تصمیم دارد در مشهد ساکن شود، آیت الله میلانی و دیگر بزرگان اهل علم مشهد او را می شناسند و تایید می کنند و به او علاقه دارند.



هزینه ازدواج، آن بخشی که طبق توافق به عهده داماد بود، توسط آیت الله حاج سید جواد خامنه ای تامین شد که مبلغ قابل توجهی نبود. مخارج عقد را گذاشتند به عهده خانواده عروس که حتما قابل توجه بود. "آن ها مرفه بودند، می توانستند و کردند” اویل پاییز ۱۳۴۳ سید علی خامنه ای و خانم خجسته پیوند زناشویی بستند. خطبه عقد توسط آیت الله میلانی خوانده شد.

از این زمان، همدم، همسر و همراهی تازه، که هفده بهار بیش نداشت، پا به دنیای آقای خامنه ای گذاشت که در همه فرودهای سرد و سخت زندگی سیاسی و شاید تک فرازهای آن در آن روزگار، یاری غم خوار و دوستی مهربان بود. کارت دعوت را سفارش دادند و روز جشن را که در خانه پدرعروس در پایین خیابان برگزار می شد، تعیین کردند. آن شب آقای خامنه ای در آستانه ورودی ایستاده بود و از میهمانان استقبال می کرد. مراسم، آن طور که مرسوم خانواده های مذهبی و مقید آن زمان بود، برگزار شد.

پس ازعقد و پیش از هم خانه شدن، نوعروس خانواده خامنه ای باخبر شد که شوی ۲۵ ساله اش پا در میدان مبارزه دارد. "شاید اولین روزها و … یا هفته های پیوند [مان]… بود، مسائل سیاسی من به وسیله خودم برای ایشان مطرح شد… شاید قبلا هم می دانستند که من توی این مسائل سیاسی هستم، لکن مرا به [چشم] طلبه ای … که مورد توجه و علاقه… بزرگان و اساتید… هستم… نگاه می کردند.”

 http://www.leader-khamenei.com

 

نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۱


خطيب توانا حجة الاسلام و المسلمين جناب آقاى محمد تقى فلسفى اين خاطره را كه در زندگى خودش رخ داد نقل كرد: اواخر اسفند ماه سال 1316 شمسى بود، يكى از بازرگانان تهران مرا دعوت كرد تا با هم به مشهد برويم و هنگام تحويل سال در آنجا باشيم ، با هم به گاراژ رفتيم ، آن زمان اتومبيل سوارى كم بود، ديديم در گاراژ يك سوارى توقف كرده چهار مسافر دارد و منتظر مسافران ديگر است ، من و ميزبانم به اتفاق يك مسافر ديگر سوار آن شديم و حركت كرد تا از راه سمنان به مشهد برود، وقتى كه از تهران بيرون آمد، مردى كه در جلو نشسته بود به سمت چپ پيچيد يكى يكى از شغل مسافران جويا شد، و بعد خودش را چنين معرفى كرد:
((من كاشانسكى نام دارم در مشهد تجارتخانه داشتم ، چند سال قبل تصميم داشتم به اصفهان بروم و در آنجا مشغول تجارت شوم ، به اصفهان رفتم ولى منصرف شدم و اكنون به مشهد باز مى گردم ، او دو پاكت بزرگ پرتقال در جلو پايش گذاشته بود و مى گفت اين پرتقالها را براى نوه هايم تحفه مى برم ، البته در آن زمان بر اثر مشكلات نقل و انتقال پرتقال كم بود، به هر حال نوبت من شد، كاشنسكى به من رو كرد و گفت : شغل شما چيست ؟ (مرا نمى شناخت )
گفتم : آشيخى . (با توجه به اينكه زمان سلطنت رضا خان بود)
گفت : آشيخى چيست ؟
گفتم : مسايل دينى را به مردم ياد مى دهيم ، از خدا و پيامبر، امامان عليهم السلام ، عبادات ، معاملات ، حلال و حرام سخن مى گوييم .
تا به اينجا رسيدم سخنم را قطع كرد و با فرياد گفت : ((از اين حرفها دست برداريد، مردم را معطل كرده ايد، و عمر همه را هدر مى دهيد.))
به اين ترتيب گستاخى و بى ادبى كرد، ميزبانم خواست جوابش را بدهد، گفتم ساكت باشد فعلا اول سفر است .
اتومبيل همچنان راه مى پيمود تا به رودخانه اى رسيديم ، اواخر اسفند ماه در ميان رودخانه آب جارى بود، اتومبيل مى بايست از كف رودخانه عبور كند، راننده ماشين را كنار زد و توقف كرد و گفت بايد صبر كنيم تا اتومبيل بزرگ بيايد، اگر در داخل آب مانديم ، ماشين را بيرون بكشد، طولى نكشيد، تا يك كاميون سقف دار فرا رسيد، در كف كاميون بار مسافران بود، و مسافران هم روى بارها پشت سر هم نشسته بودند، كاميون عبور كرد و در آن سوى آب ايستاد و مسافرانش كه مازندرانى و زوار مشهد بودند پياده شدند، وقتى كه اتومبيل ما حركت كرد، در وسط آب بر اثر فشار زياد آب ، خاموش شد، راننده گفت : درهاى اتومبيل را باز كنيم و پاها را بالا نگهداريم تا آب از كف اتومبيل نيز عبور كند.
در اين هنگام كاشانسكى ديد بر اثر عبور آب از كف ماشين پاكتها پاره شد و پرتقالها با حركت آب به رودخانه وارد شد.
وقتى كه چشم مسافران كاميون به پرتقالهاى شناور روى آب افتاد، شلوارهاى خود را بالا زدند، و براى گرفتن آنها به وسط آب مى رفتند، كاشانسكى به من رو كرد و گفت : به مردم بگو پرتقالها را بگيرند و جمع كنند، آنها را نخورند، من به مردم گفتم : ((اى زايران مشهد مقدس ! مبادا اين پرتقالها را بخوريد، شما داريد به زيارت مى رويد، پرتقالها مال اين آقا است ، آنها را از آب بگيريد و تحويل صاحبش بدهيد.))
آنها هم زحمت كشيدند پرتقالها را گرفتند و يك جا تحويل صاحبش ‍ دادند.
راننده كاميون هم با استفاده از سيم بوكسل اتومبيل ما را از آب بيرون كشيد و حركت كرديم ، كاشانسكى از من تشكر كرد، من به او گفتم : ((حالا فهميدى آشيخى يعنى چه ؟))(65)
او به اشتباه خود پى برد و دريافت كه شغل روحانيت بسيار مهم است ، و موجب حفظ اموال و امنيت و ناموس و روابط نيك اجتماعى و آسايش ‍ زندگى خواهد شد.

سرگذشتهای عبرت انگیز/محمدی اشتهاردی/http://ghadeer.org

نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۱
سلام دوستای عزیزم. امروز یه روز خاصی بود برام .چرا؟

یادمه دبیرستانی که بودم اون همه در قید حجاب اینا نبودم نه اینکه بی حجاب باشم اما برام معنی نداشت .

وقتی رفتم پیش دانشگاهی عاشق دبیر ادبیاتم شدم  چون حس کردم حجابو دوس دارن  هد زدم  تا ترم 3 دانشگاهم همیشه هد داشتم هیچوقت اجازه ندادم حتی یه تار موم بیرون باشه ولی چون این حجاب با احساس به یه موجود خاکی شروع شده بود بازم رفت....

وقتی رفتم مشهد به امام رضام قول دادم دختر خوبی باشم از اون موقع بازم حجابم کامله ...

از تیرماه فقط دغدغه اینو داشتم که چادری شم با پریسا دوستم هم مشورت کردم اونم با اینکه چادری نیس ولی تشویقم کرد...

من موندم با کلی فکر که خدا تو زمستون چیکار کنم سختم میشه ، خدا تابستونا گرمم میشه ... البته نا گفته نمونه خیلی برخوردای بدی از برخی چادری ها دیده بودم که فک میکردن خودشون فرشته اند و بقیه جنی یا بچه شیطونی، چیزی، و خلاصه نگاه تحقیر امیزی داشتند بطوری که از چادر زده شده بودم ولی مگه همه چادری ها بدن؟ نه ....یا مثلا همه مانتویی ها بدن؟ نه...

خلاصه میدونین آخرش به چی فک کردم

...

من که با کلی خطا دل اماممو شکوندم، واسه زخمهایی که خودم به دل مبارک اقا زدم باید یه مرهمی جور کنم ...

خوب حجاب داشتن که واجبه باید یه کاری  کنم که واسه خودم خیلی سخت باشه

تصمیم گرفتم چادری شم با اینکه واقعا سختمه

چادرم هدیه ای برای مولایم مهدی

اقا جان قبول کن این تحفه را از من و برام دعا کنین تا اخر ، همراهم حفظش کنم...

***

البته اینم بگم تو خونه ی ما هیچوقت به من حجاب تحمیل نشد. به قول دکتر شریعتی:

"نمیخواهد لباسی بدوزید و بر تن زن امروز نمایید فکر زن را اصلاح کنید او خود تصمیم میگیرد که چه لباسی برازنده اوست"

نا گفته نمونه  چادری شدنم با مطالعه بوده  و تو اون خیلی از وبلاگا مثله زینت زن=حفظ حجاب یا دختران ماه پیشونی نقش داشتند.

تحمیل کردن حجاب نتیجه ی بدی میده .آخرش میشه یه دختر چادری که فقط موقع از خونه در اومدن چادر داره و سر کوچه چادر میره تو کیفش و میشینه وسط خیابان به ارایش کردن چیزی که خیلی دیده شده...

سهیلا ارسال در وبلاگشون

..................................

لینکهای مرتبط:

شما هم دعوتید: دعوت نامه ی اولین فراخوان وبلاگی من و چادرم با موضوع " چی شد چادری شدم؟"

خاطره های شرکت یافته در این فراخوان تا این لحظه

خادم الزهراهای این طرح : لیست خادمان افتخاری اولین فراخوان من و چادرم تا این لحظه

اطلاعیه: کتاب مجموعه خاطرات چی شد چادری شدم منتشر شد

اگه شما هم چادر رو به عنوان پوشش انتخاب کردید یا از چادر خاطره ی جالبی دارید لطفا همین الان خاطره تونو بفرستید و به همراهان این فراخوان وبلاگی بپیوندید

لبخند رضایت حضرت زهرا سلام الله علیها نصیبتون

نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۱
تقریبا 18 سال سن داشتم که در مسجد محلمان عضو بسیج شدم.

وقتی به بسیج می رفتم چادر سرم می کردم. به تدریج ارتباط و رفت و آمدم به بسیج بیشتر شد و بالطبع چادر هم بیشتر سرم کردم.

انگار در این رفت و امدها طعم شیرین چادر را آرام آرام چشیدم حدود یک سال بعد تصمیم گرفتم برای همیشه و همه جا تاج بندگی را بر سر نگه دارم.

خوشبختانه در این تصمیم با استقبال خوب خانواده ام رو به رو شدم  همه مرا تحسین کردند و یادم نمی آید کسی حرف سردی به من زده باشد

روز به روز علاقه ام به چادر بیشتر شد تا آنجا که الان در 27 سالگی چادر به جونم بسته ست و آن را با دنیا عوض نمی کنم.

عاطفه

موضوعات مرتبط: داستان عفاف وحجاب