شوهرت را بچسب، اختلاف را ولش کن!
من رنگ سبز دوست دارم و او آبی، من به هیچ وجه آبگوشت دوست ندارم و او غذای محبوبش آبگوشت است. من از موسیقی سنتی بدم می آید و او به شدت علاقه مند این مدل آهنگ ها است. من عاشق دریا هستم و او کوه دوست دارد. من از فوتبال متنفرم و او به شدت فوتبالی است و حتی سرکار هم فوتبال تیم محبوبش را نگاه می کند.
با
این همه تفاوت ازدواج کردیم. هیچ وقت فکر نمی کردم با مردی ازدواج کنم که
اهل دیدن فوتبال است و هر هفته به کوه می رود. از روزی که پی به این موضوع
مهم، یعنی میزان تفاوت هایمان شدم، اول از همه تا مدتی افسردگی گرفتم که
چرا موقع انتخاب، چشم و گوشم را باز نکرده و آدمی را انتخاب نکرده بودم که
بیشتر به من شبیه باشد. دومین مرحله از این درک مهم این بود که تصمیم
گرفتم او را باب میل و سلیقه ام عوض کنم. در این مرحله اولین قدم، همراه
شدن با او در برنامهی هر هفته کوهنوردی بود. دو سه صبح جمعه، رختخواب
نازنین را ترک کرده و به همراه او به کوه می رفتم و در تمام طول صعود به
قله، از زیبایی های دریا و اینکه اگر بشود هر سه ماه یک بار دریا را
جایگزین این کوهنوردی هر هفته ای کنیم، چقدر بهتر خواهد شد و اینکه نگاه
کردن به امواج آرام و ناآرام دریا این همه انرژی از ما زائل نخواهد کرد،
صحبت می کردم. بعد از سه هفته و پی بردن به اصل قضیه که این علاقه به کوه
در خانوادهی آن ها ارثی است، دست از این تلاش برداشتم.
مرحلهی دوم، علاقه مند کردن او به دیدن والیبال به جای فوتبال بود که این
بار هم شکست خورده و غمگین سر جای خودم نشستم. سومین تلاشم در جهت علاقه
مند کردن او به موسیقی پاپ و دور کردنش از فضای سنتی بود که باز هم فایده
نداشت و باعث شد از مورد چهارم که مهم ترین اختلاف ما یعنی علاقه مندی به
غذای آبگوشت و درست کردن هفته ای سه بار آن بر خلاف میل باطنی ام بود، دست
بردارم.
موضوع بزرگ تفاوت های ما، کم کم به خانوادهی من کشیده شده و آن ها نیز در
جریان این همه ناراحتی من قرار گرفتند. تنها کاری که انجام دادند، نشان
دادن ردیف دندان های سفیدشان و نادان خطاب کردن من بود. پدرم اعتقاد داشت
که خوشی زیر دلم زده و دنبال دلیلی برای زهر کردن زندگی به کام شوهرم می
گردم. مادرم نیز علاوه بر اینها، به این موضوع هم اعتقاد داشت که تربیت
خودش اشتباه بوده و خودش را هم مقصر می دانست. برادر و خواهرم هم به این
اشاره کردند که همهی این ها نشانهی بی کاری است و بهتر است من برای خودم
یک سرگرمی جدید فراهم کنم.
مادرم به شباهت های زندگی مشترک مان از جمله سطح تحصیلات، خانواده،
اعتقادات و... اشاره کرده و اعلام کرد اگر یک بار دیگر با زدن این مدل حرف
های بچگانه بخواهم خودم و آن ها را ناراحت کنم، دنبال زن عاقل تری برای
شوهرم خواهد گشت. با زدن این حرف توسط مادرم دمم را روی کولم گذاشته و به
خانهی خودم بازگشتم و در جواب شوهرم که آیا این هفته به کوه می روم یا نه،
اعلام کردم که با او به جهنم هم خواهم رفت چه برسد کوه. اصلاً گور پدر رنگ
سبز و ورزش والیبال، مهم آبگوشت شوهر است که روز در میان روی اجاق به بار
است. حرف مادرم آن قدر تأثیرگذار بود که حاضر بودم هر روز هفته را با شوهرم
به کوه بروم و با کفش اسپرت آبی روی قله با او یک دست گل کوچک هم بازی کنم
و بعد از بازی هم همان طور که آبگوشت می خوریم، موسیقی سنتی گوش بدهم و
فکر می کنم تا به حال هیچ حرفی به این اندازه روی من تأثیر نگذاشته است.
سمانه استاد









