نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : سه شنبه نهم آبان ۱۳۹۱
مرد باید مردانگی داشته باشه!

جوراب هایم را از زیر تخت برداشتم و انداختم در ماشین لباسشویی. دو هفته بود که شسته نشده بودند. درب شیشه ای ماشین را که باز کردم، آبشار لباس های کثیف به بیرون جاری شد. جوراب ها را به همراه دیگر لباس ها به ماشین ریخته و با کل بدنم راه خروج آن‌ها را سد کردم و با یک دست به سرعت در ماشین لباسشویی را بستم. بعد خسته و کوفته از نبرد تنگاتنگ با لباس های بوگندو گوشه ای از آشپزخانه که به تازگی لانه‌ی حشرات زیادی شده بود و بوی بدش تا دو فرسخی می رفت، کز کردم و به این فکرکردم که باید به افسانه زنگ بزنم. آری، باید به افسانه زنگ می زدم و حداقل طرز کار لباسشویی را از او می پرسیدم. هرچه باشد، جهیزیه‌ی خودش بود و بهتر می دانست چطور کار می کند. اما نه، اگر این کار را می کردم، می فهمید که چقدر در امور منزل به او وابسته ام و مهم تر از آن ابهت مردانگی ام زیر سوال می‌رفت.

مرد، یعنی کسی که بوی عرقش زوتر از خودش به منزل وارد شود. مرد یعنی کسی که جوراب هایش را ماه به ماه نشوید و صورتش را سال به سال اصلاح نکند. مرد را چه به کار منزل و بهداشت؟ مرد باید قیافه‌ی مردانه داشته باشد. اگر قرار باشد یک مرد هم روزی سه بار صورتش را بشوید و هر شب مسواک بزند و هر دو روز یک بار اصلاح کند، پس چه فرقی با زن دارد؟ "مرد، یعنی مخلوطی از چرک و عرق و سبیل و پول."

یادش بخیر، این تعریفی بود که در دوران مجردی از مرد ارائه می دادیم. تعریفی که فقط مختص همان دوران بود. مردانگی مان فقط در دوران تجرد نمود پیدا کرد و بعد از ازدواج، جرات این‌که یکی از آن جملات را تکرار کنیم، نداشتیم. نه این‌که من از افسانه بترسم یا ناصر و سعید از همسران‌شان. تعریف‌مان را عوض کرده بودیم و از شما چه پنهان مجبور شدیم که عوض کنیم. اول از همه ناصر ازدواج کرد و مردانگی را مخلوطی از عرق و ادکن و سبیل و پول خواند. بعدی سعید بود که مردانگی را مخلوطی از ادکن و صابون و سبیل و پول خواند و آخری هم من بودم که مردانگی را مخلوطی از ادکن، صابون، ریش تراش و پول خواندم و البته برای عزیز کردن خودم پیش افسانه محبت را به تنگش اضافه نمودم.

با ازدواج، دوران بی نظمی سرآمده بود. هر روز صبح باید نان تازه می خریدم و هر شب باید مسواک می زدم. جوراب هایم را باید خودم می شستم و حتی لباس هایم را که تا قبل از ازدواج، رنگ اتو به خود ندیده بودند، اتو می کردم.

دو سال می شد که ازدواج کرده بودم. یک شب، سر بردن زباله ها به دم در با افسانه بحث کردم و یکی از همان جمله‌های دوران تجرد را استفاده نمودم که چه معنی دارد یک مرد آشغال دم در بگذارد، و بحث سرهمین جمله بالا گرفت. نمی دانم چرا همچین غلطی کرده و همان مخلوط چرک و عرق و سبیل و پول را درباره‌ی تعریف خودم از مرد ارائه دادم. افسانه هم برای تنبیه من، به بهانه‌ی نگهداری از خواهر پا به ماهش به شهرستان رفت تا من را با مردانگی‌ام تنها بگذارد و ببیند این مردانگی به چه کارم می آید.

بعد از دو هفته و با دیدن نان های کپک زده درون سفره، دو سطل زباله پر گوشه آشپزخانه، ماشین لباسشویی پر از لباس چرک و مهم تر از همه سر و صورت نامرتب و لباس های چروکیده خودم که نگاه های رئیس شرکت را هر روز روانه من می کرد و من می فهمیدم که در حال طی کردن پله های سقوط تا مرز اخراج هستم، به این نتیجه رسیدم که مردانگی یعنی همان ادکن، صابون، ریش تراش، پول به اضافه مقداری زیادی غلط کردم و خواهش و تمنا برای بازگشت همسر.


 


سمانه استاد

 
موضوعات مرتبط: داستان عفاف وحجاب