نویسنده : عفاف نامه
تاریخ : یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۱


خطيب توانا حجة الاسلام و المسلمين جناب آقاى محمد تقى فلسفى اين خاطره را كه در زندگى خودش رخ داد نقل كرد: اواخر اسفند ماه سال 1316 شمسى بود، يكى از بازرگانان تهران مرا دعوت كرد تا با هم به مشهد برويم و هنگام تحويل سال در آنجا باشيم ، با هم به گاراژ رفتيم ، آن زمان اتومبيل سوارى كم بود، ديديم در گاراژ يك سوارى توقف كرده چهار مسافر دارد و منتظر مسافران ديگر است ، من و ميزبانم به اتفاق يك مسافر ديگر سوار آن شديم و حركت كرد تا از راه سمنان به مشهد برود، وقتى كه از تهران بيرون آمد، مردى كه در جلو نشسته بود به سمت چپ پيچيد يكى يكى از شغل مسافران جويا شد، و بعد خودش را چنين معرفى كرد:
((من كاشانسكى نام دارم در مشهد تجارتخانه داشتم ، چند سال قبل تصميم داشتم به اصفهان بروم و در آنجا مشغول تجارت شوم ، به اصفهان رفتم ولى منصرف شدم و اكنون به مشهد باز مى گردم ، او دو پاكت بزرگ پرتقال در جلو پايش گذاشته بود و مى گفت اين پرتقالها را براى نوه هايم تحفه مى برم ، البته در آن زمان بر اثر مشكلات نقل و انتقال پرتقال كم بود، به هر حال نوبت من شد، كاشنسكى به من رو كرد و گفت : شغل شما چيست ؟ (مرا نمى شناخت )
گفتم : آشيخى . (با توجه به اينكه زمان سلطنت رضا خان بود)
گفت : آشيخى چيست ؟
گفتم : مسايل دينى را به مردم ياد مى دهيم ، از خدا و پيامبر، امامان عليهم السلام ، عبادات ، معاملات ، حلال و حرام سخن مى گوييم .
تا به اينجا رسيدم سخنم را قطع كرد و با فرياد گفت : ((از اين حرفها دست برداريد، مردم را معطل كرده ايد، و عمر همه را هدر مى دهيد.))
به اين ترتيب گستاخى و بى ادبى كرد، ميزبانم خواست جوابش را بدهد، گفتم ساكت باشد فعلا اول سفر است .
اتومبيل همچنان راه مى پيمود تا به رودخانه اى رسيديم ، اواخر اسفند ماه در ميان رودخانه آب جارى بود، اتومبيل مى بايست از كف رودخانه عبور كند، راننده ماشين را كنار زد و توقف كرد و گفت بايد صبر كنيم تا اتومبيل بزرگ بيايد، اگر در داخل آب مانديم ، ماشين را بيرون بكشد، طولى نكشيد، تا يك كاميون سقف دار فرا رسيد، در كف كاميون بار مسافران بود، و مسافران هم روى بارها پشت سر هم نشسته بودند، كاميون عبور كرد و در آن سوى آب ايستاد و مسافرانش كه مازندرانى و زوار مشهد بودند پياده شدند، وقتى كه اتومبيل ما حركت كرد، در وسط آب بر اثر فشار زياد آب ، خاموش شد، راننده گفت : درهاى اتومبيل را باز كنيم و پاها را بالا نگهداريم تا آب از كف اتومبيل نيز عبور كند.
در اين هنگام كاشانسكى ديد بر اثر عبور آب از كف ماشين پاكتها پاره شد و پرتقالها با حركت آب به رودخانه وارد شد.
وقتى كه چشم مسافران كاميون به پرتقالهاى شناور روى آب افتاد، شلوارهاى خود را بالا زدند، و براى گرفتن آنها به وسط آب مى رفتند، كاشانسكى به من رو كرد و گفت : به مردم بگو پرتقالها را بگيرند و جمع كنند، آنها را نخورند، من به مردم گفتم : ((اى زايران مشهد مقدس ! مبادا اين پرتقالها را بخوريد، شما داريد به زيارت مى رويد، پرتقالها مال اين آقا است ، آنها را از آب بگيريد و تحويل صاحبش بدهيد.))
آنها هم زحمت كشيدند پرتقالها را گرفتند و يك جا تحويل صاحبش ‍ دادند.
راننده كاميون هم با استفاده از سيم بوكسل اتومبيل ما را از آب بيرون كشيد و حركت كرديم ، كاشانسكى از من تشكر كرد، من به او گفتم : ((حالا فهميدى آشيخى يعنى چه ؟))(65)
او به اشتباه خود پى برد و دريافت كه شغل روحانيت بسيار مهم است ، و موجب حفظ اموال و امنيت و ناموس و روابط نيك اجتماعى و آسايش ‍ زندگى خواهد شد.

سرگذشتهای عبرت انگیز/محمدی اشتهاردی/http://ghadeer.org